گزنفون ( مترجم : رضا مشايخى )

24

كورشنامه ( فارسى )

مىنگريست . ملازمان كه مأمور بودند در ركابش بمانند و او را به اردو هدايت نمايند ، به زحمت او را از تماشاى كشتگان منصرف كردند و پيش آستياژ بردند ولى كورش خود را در پشت‌سر سواران مخفى مىكرد ، چه قيافهء خشمگين پدربزرگ خود را مىديد كه برآشفته و از اقدام متهورانه و پرجسارتش خشمگين شده است . از اين تاريخ به بعد نام كورش ورد زبان اهالى ماد بود . هركسى در گفتار خويش از او تمجيد مىكرد . در سرودها و تصنيفها او را تحسين مىكردند . آستياژ تا آن زمان محبت سرشارى نسبت به او ابراز مىداشت و از آن‌پس مورد تحسين و تمجيدش قرار داد . كمبوجيه پدر كورش از شنيدن اين اخبار غرق بهجت و سرور شد . و چون به او خبر دادند كه كورش به كارهايى دست مىزند كه شايستهء مردان شجاع و كارآزموده است او را فراخواند تا امر تعليم و تربيتش را برطبق سنن و آداب ايرانى تكميل كند . گويند همين كه فرمان پدر مبنى بر عزيمتش به سرزمين ايران رسيد ، بىدرنگ خود را مهياى حركت كرد تا سرپيچى از امر پدر نكرده باشد ، و در نزد هم‌وطنانش طاغى خوانده نشود . آستياژ نيز با عزيمتش موافقت كرد و به او اجازه داد از اصطبل شاهى اسبانى كه مىپسندد برگزيند . علاوه‌براين ، هداياى بسيارى به وى بخشيد تا مهر و محبت سرشار خود را نسبت به وى نشان داده باشد و اظهار اميدوارى كرد كه روزى او را يار و ياور دوستان و بلاى جان دشمنانش ببيند . چون كورش عازم سرزمين پارس شد عموم اهالى ماد سوار بر اسب بدرقه‌اش كردند . اطفال ، جوانان ، مردان و پيرمردان و حتى خود آستياژ او را مشايعت كردند . گويند بدرقه‌كنندگان همه در حين وداع از آن جوان پاك‌سرشت اشك مىريختند . و باز گويند كه چون كورش ميزبانان خود را ترك گفت اشكش جارى شد . قسمت اعظم هدايايى را كه آستياژ به وى بخشيده بود ميان دوستانش توزيع كرد . حتى سرانجام لباس مادى را كه بر تن داشت درآورد و به آخرين دوست خود بخشيد و اين بخشش علامت آن بود كه او را بيشتر از ديگران عزيز و گرامى مىدارد . گويند جملهء كسانى كه از دست كورش هدايا و تحف دريافت كرده بودند آنها را نزد آستياژ بازپس فرستادند . آستياژ نيز همه را جمع‌آورى كرده نزد كورش فرستاد . ولى كورش قبول نكرد و آنها را نزد اهالى ماد فرستاد و پيام داد : « پدربزرگ من ، اگر مايلى كه باز روزى بدون شرم و سرافكندگى حضورت برسم ، اجازه بده هدايايى كه به ياران خود بخشيده‌ام ، نزد خود نگه دارند . » پادشاه فرمان داد به ميل كورش عمل نمايند . در اينجا بىمناسبت نيست از يك سرگذشت عشقى كورش مختصرى نقل كنم . گويند وقتى كورش ياران خود را وداع مىكرد ، بستگانش بر عادت ايرانيان كه هنوز مرسوم است لبانش را بوسيدند . يكى از اهالى ماد كه مردى زيبا و نيك بود و از مدت‌ها شيفتهء زيبايى كورش شده بود